









|
خاطرات من و باباش ؛ برای نی نی
|
اشکالی نداره نی نی جون ، هر وقت دوست داری بیا ، ولی سالم و سر حال بیا 
بابایی میگه شاید اینجوری بهتر باشه ، آخه تا وقتی تو به دنیا می آمدی ما باید همش دلواپس می بودیم نکنه تو طوریت شده باشه ،بالاخره هیچ کار خدا بی حکمت نیست ... 
اما از این به بعد مواظبم دیگه !!! خیالت راحت باشه نی نی جون ، هواتو دارم 
تو هم ما رو زیاد منتظر نذار 
وقتی میای این نی نی بازیگوش خاله مهدیه , و بقیه نی نی هایی که مامان و باباشون منتظرشون هستن رو هم پیدا کن با هم بیاین
دوستت داریم نی نی جون
توی این مدت یه عالمه اتفاق افتاده ........
اولش اینکه من دو هفته پیش سرما خوردم و چند روز خیلی تب داشتم 

تا اونجا که مجبور شدم برای اولین بار توی عمرم آمپول پنی سیلین بزنم
بعدش هم که بهتر شدم رفتم مشهد ؛ تا رسیدم مشهد خوب خوب شدم !!!!
توی این مدت پری خانوم هم دیر کرده بود و من کم کم شک کردم نکنه تو یواشکی اومدی !!!
اما ......... یهو دلم ریخت .... آخه خیلی ترسیدم که نکنه داروها و آمپولی که زدم برای تو ضرر نداشته باشه
بابایی میگفت از یه دکتره پرسیده گفته ممکنه مشکل پیش بیاد
اینو که گفت من داشتم از ترس و غصه می مردم
راه افتاده توی خیابون ؛ می خواستم برم دکتر ببینم چی میگه ؛ مطمئن بودم دکتری که قبلا می رفتم الان بهم وقت نمیده ؛ برای همین هم رفتم تا یکیو پیدا کنم !!!
توی راه توی تاکسی که بودم می خواستم بلند بلند گریه کنم
تا اینکه رسیدم به یه مجتمع پزشکی نزدیک خونه ؛ اونجا برای ماما وقت گرفتم و رفتم پیشش ...
اونقدر استرس داشتم که نمی تونستم حرف بزنم
اما خانم ماما که هم جوون بود و هم خوشگل خیلی بهم آرامش داد؛
گفت اولا تو که هنوز تست ندادی بعدش هم توی این سن با این داروها مشکلی پیش نمیاد ...
داشت بازم توضیح می داد که چه کار کنم و چه کار نکنم اما من دیگه هیچی نمی شنیدم ......![]()
گفت روز دهم باید تست بدی ؛ اما من انقدر عجله داشتم که فرداش رفتم برای آزمایش
اتفاقا دوستم اونجا کار می کنه و گفت که زنگ بزنم جوابو بهم بگه
وقتی زنگ زدم گفت جواب منفیه و من خندیدم و گفتم حدس می زدم ، چون زود آمدم ..
اما بعدش ، دل توی دلم نبود ... حالم خیلی بد شد ....
چند روز دیگه می خوام برم آزمایش ببینم بالاخره هستی یا نه ...
منتظرم نذاری هاااااااااااااااااااااااااااا