









|
خاطرات من و باباش ؛ برای نی نی
|
دیشب شب یلدا یا همون شب چله خودمون بود ، اولین شب چله خانواده سه نفری ما و اولین شب چله ای که ما خونه خودمون بودیم !!! آخه بعد از مراسم شب چله خودم ، سال بعد مراسم شب چله خواهر کوچیکه و پارسال هم مراسم شب چله خواهر بزرگه بود!!!
بابایی یادش رفته بود ، منم که از صبح حال خوشی نداشتم یادآوریش نکردم . شب طبق معمول هر شب نشستیم و میوه و تنقلات خوردیم و برعکس هر شب ! بابایی شام درست کرد و بعد از مدتها یه کارتون دیدیم : رئیس مزرعه 2 .... خیلی مسخره بود و حالمونو گرفت !!!
خلاصه که این شب چله هم گذشت ...انشاله سال دیگه که متین هم بزرگتر میشه شب چله سال دیگه جبران میکنیم !
و اما بگم از آقا متین که از وقتی فهمیده 2 ماهگیش تموم شده کارای جدیدی میکنه !
گاهی وقتا با صدای بلند (صدایی مثل جیغ ) میخنده که دلم براش ضعف میره و کلی ماچ مالیش میکنم
علاقه زیادی به حرف زدن داره ، طوریکه هر وقت با تلفن صحبت میکنم شروع به گریه میکنه و وقتی باهاش صحبت کنم آروم میشه ! ( خدا به خیر کنه !!! )
وقتی خوابش بیاد یا وقت عوض کردنش باشه مردانه ! جیغ و گریه راه میندازه
از انجا که وقتی توی دل من بود دائم اخبار تظاهرات میشنیده ! حالا هم همش مشتهاش رو به حالت شعار دادن توی هوا نگه می داره !!!
تازگیها خیلی با دقت به مشتهاش نگاه میکنه و دستاش رو تکون میده ، انگار کمکم داره میفهمه اختیارشون دست خودشه !
چند وقته موقع گریه کردن ، صورتش رو محکم چنگ میزنه !!! براش همین صورتش مخصوصا بینیش کلی زخمی شده ، برای همین از امروز دستکش دستش کردم ... طفلکی انقدر با تعجب به مشتهاش نگاه می کنه !
تازگیها دستهاش رو توی هم گره میکه و مثل ساندویچ دو نونه ! سعی میکنه توی دهنش جا بده ... و وقتی موفق نمیشه فریاد اعترااااااااض ...... ( ایضا همین عمل با دستکش ! )
کوتاهترین روز امسال هم تموم شد ...
شب به خیر


(چند ساعت بعد از تولد)

2-3 هفته است که به زبون خودش باهامون حرف میزنه و میخنده و دل ما رو می بره
دیروز با بابایی رفتیم برای واکسن و چکاپ 2 ماهگیش ...
یک ماهگی : قد 53 ... وزن 5300 ... دور سر 38
دو ماهگی : قد 58 ... وزن 6000 ... دور سر 40
قربونت بشم که وقتی روی تخت خوابوندیمت تا واکسن بزنی می خندیدی و باهامون حرف میزدی ...
من که پشت بابایی قایم شدم تا صورتت رو وقتی آمپول می خوری نبینم ...
قربونت بشم که بعد از آمپول اولی وقتی نازو بوست کردم و باهات حرف زدم آروم شدی و بلافاصله آمپول دوم ...
وقتی برگشتیم خونه آروم بود، شیر خورد و خوابید ... تا ساعت حدود 2 یهو شروع کرد به جیغ و گریه ...
شلوارشو که درآوردم دیدم پاش ورم کرده و قرمز شده ... منم دست و پامو گم کرده بودم و سریع رفتم دنبال یه چیزی که براش کمپرس سرد بذارم ... اولین چیزی که به چشمم خورد یه تکه بزرگ سینه مرغ بسته بندی شده بود ! لای دستمال پیچیدم و روی پاش گذاشتم ...بمیرم براش که نیم ساعت گریه کرد ، دیگه صداش در نمی آمد و بالاخره خوابید ... دیگه خوب بود تا شب که دوباره گریه کردو باز براش کمپرس گذاشتم و کم کم آروم شد ...









امروز 45 روز از تولد متین میگذره ، دیروز ( روز عید قربان) اولین روز زندگی 3 نفره من و بابایی و متین و امروز اولین روزی بود که من و متین با هم تنها ماندیم .
مامان و بابا و محمدرضا که هفته پیش ما رو آورده بودن، دیروز رفتن ... طفلی ها خیلی زحمت کشیدن ، مثل همیشه ، و همه کارهای خونه رو انجام دادن و رفتن ،برای همین کمتر فرصت میشد که وارد اینترنت بشم ...
خیلی وقته که می خوام اتفاقای گذشته رو تا دیر نشده بنویسم و به حال برسم
از خاطره تولد شروع کنیم ...
به تاریخی که دکتر برای زایمان گفته بود (20 مهر) نزدیک میشدیم و من هنوز هیچ علامتی از آمادگی برای زایمان نداشتم ، همه دلشوره داشتن و نگران بودن بجز من ...
همونجوری که اینجا هم گفته بودم ، اولین جایی که بعد از اینکه فهمیدم باردارم رفتم ، حرم اما رضا بود و دوست داشتم آخرین جایی هم که میرم همونجا باشه ... اما توی این مدت فرصت نمیشد بریم ...
تا اینکه سه شنبه شب 21 مهر بالاخره رفتیم ... و از فرداش یه کم احساس کردم که دیگه نزدیکه ....
تا چهارشنبه شب که دیگه کاملا انقباضها رو احساس میکردم اما چیزی به کسی نگفتم
ساعت 2 نصفه شب احساس کردم فاصله انقباضها به 5دقیقه رسیده و بهتره بریم بیمارستان ...
خلاصه مامان رو بیدارم و با بابا و محمدرضا و زن عموم ( که بهش میگیم خاله ) رفتیم بیمارستان
قبل از اینکه پذیرش بشم زنگ زدم و از بابایی خداحافظی کردم ، اون هم موقعی که شنید دیگه واقعا وقتشه شوکه شده بود و ...
خلاصه ، برای زایمان طبیعی پذیرش شدم ... ساعت حدود 8 صبح بود که اپیدورال تزریق کردم و عجب معجزه ای بود وسط اون همه درد !
بعد از 2 ساعت اثر اپیدورال از بین رفت اما خبری از بچه نشد ! دردهای وحشتناک زایمان به سراغم آمده بودن و من التماس می کردم یه بی حسی دیگه بزنن ( واقعا احساس معتادا رو درک کردم !!! ) اما بی نتیجه بود و دکتر گفت میتونی ادامه بدی !
نتیجه 2 ساعت درد کشیدن من این شد که دکتر گفت چون سر بچه بزرگه و پایین نمیاد ، بیشتر از این نباید اون تو بمونه و باید سزارین بشی ...
سریع لباسم رو عوض کردن و گان پوشیدم و انقدر همه چیز سریع پیش رفت که کلاه هم سرم نکردن و شنل تنم کردن و با ویلچر رفتیم به سمت اتاق عمل... توی سالن همه آمده بودن و اونجا منو تا آسانسور همراهی کردن و من فقط گریه میکردم به هزااار دلیل : اول درد وحشتناک ، دوم اینکه بابایی پیشمون نبود ، سوم هم اون احساسی که نمیدونی چیه !
توی اتاق عمل بلافاصله اپیدورال تزریق شد و باز هم بلافاصله معجزه کرد . بعد همه چیز سریع اتفاق افتاد ، پارچه های سبز روی شکم و یکی جلوی صورت که نتونم جلومو ببینم ، سرم و ...
و من که توی یه عالم دیگه بودم با صدای گریه بچه به خودم آمدم ... بهم نشونش دادن ، واضح ندیدمش چون عینکم رو ازم گرفته بودن ! ، بهش دست زدم و احساسش کردم
و به این ترتیب متین کوچولوی ما ساعت 12 و 40 دقیقه ظهر روز پنجشنبه 23 مهر در بیمارستان بنت الهدی با وزن 3,850 کیلو و قد 50 سانتیمتر به دنیا آمد

متین 1 ساعت بعد از تولد
روز سوم احساس کردم کمی نوک بینیش زرد شده ، برای همین فرداش یعنی روز چهارم که وقت تست شنوایی سنجی داشت بردیمش مطب عموجان تا معاینه بشه . عموجان هم گفت زردی داره و برای تست ببریدش بیمارستان ، و چون اون شب مهمون داشتیم نامه رو برای فردا صبح گرفتیم و صبح روز بعد بلافاصله بعد از معاینه و آزمایش ، قرار شد متین بستری بشه ...
خلاصه دو روزی هم بیمارستان بودیم . البته به خاطر عموجان ، مامان هم تونست پیشمون بمونه ...

متین ، 6روزه ... داخل دستگاه
بعد از 12 روز نافش افتاد و روز هفدهم وقت گرفتیم برای ختنه ، طفلی مامان خیلی جوش زد و اذیت شد

متین 10 روزه ... عاشق این عکسشم
روز 29 ام هم برگشتیم خونمون و بالاخره اتاق آقا متین چیده شد و آقا متین یک ماهه شد !


متین 29 روزه در راه برگشت به خانه ( داخل ماشین )
مامان اینا هم روز عید قربان برگشتن و زندگش سه نفره من و بابایی و متین 44 روزه شروع شد!
امروز هم که 45 روز از تولدش میگذره اولین روزی بود که منو پسرم با هم تنها بودیم ...
صبح تا ساعت ده خوابیدیم بعدش هم سیکل تر و خشک کردن و شیر دادن و خوابوندن تا ساعت 1 ...
بچه داشتن خیلی شیرینه ,و البته سخت...اما خیلی قشنگه ... برعکس خیلی ها که از حالا فکر می کنن بچشون زود بزرگ بشه و چنین بشه و چنان بشه ، من دوست دارم از امروز لذت ببرم ... چون خواه ناخواه فردا خودش میرسه !
دوست دارم وقتی خوابه بشینم و نگاش کنم ، حتی اگه قبلش نیم ساعت جیغ و داد کرده باشه و کلافه شده باشم !
این هم مختصری از این چند وقتی که غایب بودیم !
تابعد ....................................
متین جونم با 3 روز تاخیر روز پنجشنبه 23 مهر به دنیا آمد
امروز یک ماهه که من مادر شدم
تولدت یک ماهگیت مبارک متین جونم
اتفاقای مهم این یک ماه :
روز پنجم به خاطر زردی بستری شدی و 2روز با هم توی بیمارستان بودیم که خیلی سخت بود
روز دوازدهم نافت افتاد
روز هفدهم مسلمون شدی
هیچی فرصت برای خودم ندارم ؛ حتی وقتی خوابی دوست دارم بشینم و صورت آروم و معصومت رو که مثل فرشته ها خوابیدی رو تماشا کنم
خیلی دوستت دارم متین جونم
واااااااای ........ ۳۷ هفته و ۴ روز ، فقط ۱۹ روز مونده تا تو بیای ، کسی چه می دونه ، شاید دلت خواست و زودتر آمدی !!!
این مدتیکه نبودم اتفاقای زیادی افتاده ، مهمتر از همه ماه رمضون که آمد و ۲روز پیش تموم شد ، اما من به خاطر تو نتونستم روزه بگیرم ....
نی نی جونم چقدر تکون خوردنات زیاد شده ، گاهی یهو یه جای دلم ، بیشتر سمت چپ ، میاد بالا و من ذوق زده میشم ، هر بار انگار بار اولیه که احساست می کنم ...
دوست دارم همش برم بیرون ، اما مامان و بابا اجازه نمیدن تنها برم ... برای همین هم قرار می ذارم و با آرزو میرم ... خاله سعیده میگه آخرش بچه تو توی خیابون دنیا میاد !!!!
چند وقتیه که شبا از دندون درد بیدار میشم ، خیلی بده ، اما فعلا نمیشه کاری کرد ....
دیگه چیزی نمونده تا بیای ، دلم می خواد زودی ببینمت ، یعنی اینجا همه دلشون برات تنگ شده و می خوان زودی بیای ...
خدای مهربون من ، توی این روزای آخر دعاها و خواسته های منم بیشتر شده
به خاطر این همه لظفی که به من کردی ممنونم
ممنونم که یکی از فرشته هاتو به من سپردی ... ممنونم که بارداری راحت و بی دردسری داشتم
ممنونم که به من خانواده و همسر مهربونی دادی که هیچوقت تنها نمونم
خدایا همه کسایی که آرزوی مادر شدن رو دارن به آرزوشون برسون
خدایا به ما و همه پدر و مادر ها کمک کن تا اونجوری که شایسته ست رفتار کنیم تا پدر و مادر خوبی باشیم ....
خدایا همه مریض ها رو شفا بده ، کاری کن خاله جون هم مشکلش حل بشه
خدایا کاری کن تا همهء زن و شوهرها زندگی شیرینی داشته باشن
خدایا فقط تومیتونی همه رو به خواسته هاشون برسونی
شاید این آخرین پستی باشه که قبل آز آمدنت اینجا میذارم ...
تو هم از خدا بخواه که راحت پاهای کوچولوتو توی این دنیا بذاری ...
از همه دوستای گلم که به یادم هستن ممنونم و شرمنده همشون هستم اگه نمی تونم بهشون سر بزنم ، انشاله سر فرصت حتما جبران میکنم
برام دعا کنین تا همه چیز به خویی پیش بره
قبل از اینکه بیام ،یه عالم حرف داشتم ، اما الان انگار آلزایمر گرفتم !
پس بقیه اش باشه برای بعد !!!!!!
تا بعد ، باااااااااااااااااااااااااااااای
امروز 31 هفته و 3 روزت شده ، فقط 62 روز دیگه مونده ، البته اگه تو برای آمدن عجله نداشته باشی !!!
هفته پیش عقد کنون مسعود ( پسر عمه ثریا ) بود برای همین مامان جونت ، عمه فریبا و عموهات آمدن اینجا و یه هفته موندن .
همه منتظرن آمدن تو هستن ..... با اینکه توی خانواده بابایی تو میشی نوه شماره 19 ! اما میدونم باز هم تکی و هیچکی جای تو رو نمیگیره
دایی رضا و خاله هات هم دیگه گفتن نداره .... آخه تو اولین نوه توی خانواده مامانی هستی و همه منتظر آمدنت هستن و میخوان برات سنگ تموم بذارن
...................................................
قربونت برم که انقدر بزرگ شدی و شیطون تر شدی ، گاهی یه چیزی مثل گردو زیر پوستم میاد بالا و تکون می خوره که حتما دستا و پاهای کوچولوته !!!
وقتی ضربه میزنی منم ضربه میزنم ، تو هم جواب میدی
گفته بودم که چون تو عرضی خوابیدی و هنوز هم نچرخیدی می تونم بفهمم دستت رو تکون میدی یا پاتو ....
گاهی وقتا هم به قول بابایی کش و قوس میای و دستا و پاهات رو با هم دراز میکنی ! حتما می خوای زودتر قدت بلند بشه
.................................................
بابایی میگه این هفته 4شنبه بریم مشهد و دیگه من بمونم اونجا تا تو بیای .... اما من فکر میکنم هنوز زوده ، آخه هفته دیگه که تموم بشه ، ماه رمضونه و بابایی تنهایی گناه داره
اما بابایی میگه هرچی نی نی بزرگتر بشه توی جاده خطرناکتره ، به خاطر همین می خواد منو زودتر بفرسته
من که دلم خیلی براش تنگ میشه ، تو هم حتما دل کوچولوت برات تنگ میشه .... برای وقتایی که بوست میکنه ، نازت میکنه و وقتی تکون می خوری و شیطونی میکنی دستشو بذارم رو بدن کوچولوت
البته بابایی گفته تا اون موقع هفته در میون میاد دیدنمون
.......................................
وقتی که برم مشهد اینترنت در دسترسم نیست ، باید برم دفتر کار دایی رضا که دیگه فکر نکنم با این شکم قلمبه روم بشه برم اونجا ، یا اینکه هر وقت میرم خونه مامان جونت ، برم خونه عموامیر و از اونجا وبلاگت رو آپدیت کنم که اونجا هم راحت نیستم
برای همین به بابایی گفتم که وقتی من نیستم باید اون برات بنویسه
..................................
امروز عصر قرار تخت و کمدت رو بیارن .... به مامان اینا هم گفتم وسایلت رو بذارن وقتی با هم برمیگردیم اینجا بیارن .... یعنی نی نی و سیسمونیش با هم میان تو خونه !!!
تا قبل از اینکه برم مشهد بازم آپ می کنم
دوستت دارم متین کوچولوی دوست داشتنی
خیلی وقته که برات چیزی ننوشتم نی نی فسقلی خودم ![]()
بعد از نوشتن پست قبلی رفتم مشهد و تقریبا 10 روز بعد با مامان و بابا و عمه جان برگشتم ...
حدود یه هفته موندن و برام خونه تکونی کردن ، بعدش هم بستری شدن عمه جان و ...
بعدش هم هر وقت نشستم تا برات بنویسم نمی دونم چی می شد که نمیشد !!!
.............................
مشهد که بودم ، شب تولد امام جواد رفتم حرم و از خدا خواستم تا همه مامانهای منتظر رو زودتر از انتظار در بیاره و نی نی هایی هم که توی راه هستن رو به سلامتی توی بغل مامان و باباشون بذاره
خیلی خوشحال شدم وقتی متوجه شدم مامان گلی جون ، مهدیه گلم هم انتظارش به سر رسیده و نی نی نازش قراره بهترین عیدی امسالش باشه !!!
تبریک میگم عزیزم ... انشاله به سلامتی بیاد توی بغلت

امیدوارم بقیه دوستان منتظر هم به زودی به خواسته شون برسن
.............................
امروز 29 هفته ات تموم شد و فقط 79 روز تا آمدن تو باقی مونده ...
این چند وقته بزرگتر شدی و یه کم شیطون تر ... اما اصلا مامانی رو اذیت نمی کنی
هفته پیش که برای چکاپ ماهانه رفتم ، بازم صدای قلبت رو شنیدم ... خیلی واضحتر شده بود
خدا رو شکر همه چی نرماله ... هم تو خوبی ، هم من !!!
.............................
قراره بعد از نیمه شعبان تخت و کمدت رو تحویل بدن ، بعدش مامان و بابا میان و وسایلت رو میارن . شاید من هم با اونا برگردم مشهد و بمونم تااااااااااااااااااااااا وقتی که تو بیای ...
اما من دلم نمیاد بابایی این همه وقت تنها بمونه ، مخصوصا امسال که ماه رمضون از اول شهریور شروع میشه
باید ببینیم چی پیش میاد ...
از این به بعد زود به زود میام !!!!

این روزها سی یا ست به وبلاگ مامانها و نی نی هاشون هم کشیده شده ...
شاید واقعا این شرایط هم باید بین خاطراتشون ثبت بشه ...
فقط خدا به همه رحم کنه چون غیر از اون نمیشه به کس دیگه ای امید داشت
امشب شب آرزوها بود ( لیله الرغائب ) ... پارسال برای اولین بار نماز این شب رو خوندم و آرزوهام رو از خدا خواستم ... خیلی خوب بود ...
امسال که یکی از آرزوهام توی دلم داره رشد می کنه باز هم نماز این شب رو خوندم و باز هم آرزوهام رو از خود خدا خواستم ...
احساس خوبی به آدم دست میده ، وقتی حس میکنی داری آرزوهات رو به کسی میگی که اون حتما بهشون توجه میکنه و به هر شکلی که بهتر باشه به خواسته هات می رسی ...

پسر گلم ... عزیز مامان ... تا چند دقیقه دیگه هفته وارد هفته 25 میشی 
دو - سه شبه که شبا خوابم نمی بره
... یا اینکه باید انقدر این پهلو اون پهلو بشم تا خوابم ببره ... دیشب که اصلا نخوابیدم ...ولی الان خیییلی خوابم میاد 
خدا کنه بابایی زودتر بیاد
آخه بابایی 2 ساعته رفته یه ماموریت فوری ! هنوز نیامده ...
هوا طوفانیه ، درها به هم میخوره و چون کلید من دست باباییه نمیشه قفلشون کنم تا اینقدر صدا ندن !
دیگه تکون هات و ضربه هایی که میزنی زیادتر شده 
البته فکر کنم فعلا زور دستات از پاهات بیشتره ! شاید داری تمرین بوکس می کنی و هنوز به فوتبال نرسیدی !!!
دلم برای نی نی سایت تنگ شده ... آخه دیگه نی نی سایت چرا؟؟؟؟؟؟
همش تقصیر یه عده آدم ِ ... که میان اونجا کلوپ بحث سی یا سی راه میندازن
و گرد و خاک به پا می کنن ... 
هر روز صبح که کامپیوتر رو روشن می کنم اول از همه میرم سراغ نی نی سایت به امیدی که تحریمش تموم شده باشه ، اما ........
شنبه انشاله میرم مشهد ...تنها ... آخه وسط هفته بابایی نمی تونه بیاد 
یکشنبه میرم عروسی
... دوشنبه هم دکتر ... 3شنبه یا 4شنبه هم با مامان و بابا برمیگردم

امروز روز مادر ه
روز همه مادرها مبارک
اول از همه مادر خوب خودم که بهترین و فداکارترین مادر دنیاست ...
و امسال من هم مادر شدم ... پس روزم مبارک !!!!
مبارک ، به خاطر وجود تو ...


بابایی هم دیشب سه شاخه گل رز خوشگل و یه نیم سکه بهم داد .
پسر نازم ... نی نی خودم ...
پست قبلی یادم رفت بگ که : تو توی دل مامانی به صورت عرضی خوابیدی ! یعنی سرت سمت چپه و پاهات سمت راست ........
حالا دیگه می دونم ضربه هایی که میزنی رو با دستات می زنی یا با پاهات !!!
قبل از اینکه نی نی جون بیاد توی دل مامانش ، مامانی و بابایی برای اسمش تصمیم می گرفتن !
و فقط روی یه اسم پسر به توافق رسیدن !!! و همش توی این فکر بودن که اگه نی نی شون دختر شد ممکنه بی اسم بمونه !!!
حالا هم که خدا بهشون لطف کرده و یه قند عسل بهشون داده بابایی دوست داره فقط همون اسم رو روش بذاره و هر چی مامانی میگه یه کم بیشتر فکر کنیم .. اینم خوبه ... اونم خوبه ! میگه نه ...ما این اسم رو خیلی وقته انتخاب کردیم ...
حالا هم فعلا نی نی رو به این اسم صدا میزنیم : متین

انتخابات هم به سلامتی تموم شد و باید خوش بین باشیم که این 4 سالی که در پیش هستند سالهای خوبی خواهند بود .
سلااااااااااااااااااااااااااام عزیییییییییییییییییییییزم
دیروز که بابایی از سرکار اومد گفت می خوای بریم سونو ببینی نی نی چیه ؟ تا دفعه بعد که بخوای بری مشهد خیلی مونده هاااااااااااااااااا
منم سریع حاضر شدم و رفتیم ..........
نی نی جونم ، آقای دکتر اول کلی معاینه کرد تا از سلامتی تو مطمئن بشه البته من این دفعه نمی تونستم تو رو ببینم چون مانیتور دکتر روبروی خودش بود و من نمی تونستم ببینم ![]()
بعدش که ازش پرسیدم جنسیت نی نی چیه ؟ شروع کرد به جستجو !!! و بالاخره گفت :
پسره

نی نی ما یه پسره
یه پسر کاکل زری

خلاصه که کنجکاوی مون برطرف شد
وگرنه هیچ فرقی نداشت که تو دختر بودی یا پسر
بلافاصله هم به مامان زنگ زدم و گفتم : مادرشوهر شدم !!!!!!!!
امیدوارم بتونیم از این هدیه خدا به خوبی مراقبت کنیم و براش پدر و مادر خوبی باشیم .
خدایا خودت در سختی های این راه کمکمون کن تا نتیجه اش اون چیزی باشه که تو راضی باشی .